رسیدم آخرای کتاب. فهمیدم مالون یه فرد پیره. ذهنش خیلی شلوغه. وراجی میکنه. حرف زیادی میزنه. با خودش. از محیطی که توش هست تا مغز مدادی که دستشه. کتاب به درد نخوریه که خیلی به درد پیریام میخوره. شاید یه روز که تو شصت سالگی بودم من چیزایی بگم که مالون میگه. از پیرشدن و زوال متنفرم. دوست دارم تو اوج شکوفایی. تو اوج خیالات خوش. وسط کلی امید بمیرم. تا اینکه قطره قطره امیدم از دست بره و دق مرگ شم. تا اینکه پژمرده شم و مجبور شم رویاهامو ببوسم و تموم...
درواقع اینهمه چرندیات با ذهنیته الانم. فقط وراجیه. مگه نمیشه تو بیست و دو سالگی (بیست و دو سال و هشت ماهگی) مالون بود. از بارای سنگینی که زندگی و کائنات میزاره رو دوشت.
میشه مالون بود.
گردن دراز میکنی واسش میگی اگه اینو گفت من اونو میگم. اگه اونو گفت من فلان چیزو میگم... میدونستی تمام عمرم فکر کردم جواب تو رو چی بدم. جواب اونو چی بدم. جواب فلانی رو چی بدم...
میدونی من تباه شدم. میدونی همش بی هدف بود. همش غریزی بود. نخواستم که بخوام. خواستم که پیش برم.
راکد بودن حس خوبی نداشت.
/وطن/
دلم تو جاده هاته.
شب زیر نور ستاره هات. وقتی پیچ ت رک م ن چ ا ی رو می پیچیم.
وقتی کوزی از دور با اون دکل برق خودشو نشون میده.
یه ستاره قرمز هست. اینجا هم تو اسمون میبینمش. اونجا هم میام می بینمش.
یه چراغ هم دکل برق داره. قرمزه. یه وقتایی بهت میگم وای یه ستاره قرمز. از ستاره من بزرگتر...اون بالاست... چقد بزرگه.
بهم میگی خنگ
میخندیم.
از همون روزا که هر چی دادی گرفتی. فهمیدم رسالتت همینه. پیغمبر گرفتنی.
گرفتن هر چیزی. هر چیزی...
از همون روزا یاد گرفتم. زمستون باشم.
/
یه شب از همین شبا. دلم خیلی پر بود. از شرکت زدم بیرون. رفتیم و غر زدیم از شرایط کاری و آدمای اطرافمونو نامردی زندگی و پدرامونو مادرامونو اینکه کودک کار بودیم به نوبه خودمون. اینکه سختی کشیدیم تا شدیم این. اینکه نابود شدیم تا نفس بکشیم. نفس پر از درد. هر کی بیرونمون دید گفت چه سرخوشن. هر کی بهمون نزدیک شد فکر کرد مارو ورق زده.
اون شب دیر اومدم خونه. افتادم تو رختخواب. رنگ و روم عین گچ شده بود. ازون شب دلم مرد. از غم. از غم اینهمه سال. اینهمه تقاص پس دادن. اینهمه کوتاهی...
اون شب مامانم اومد بالاسرم. هی غر زد چرا دیر اومدی. نا نداشتم حرف بزنم. نگاش میکردم رنگم سفیدتر میشد...
/مادر/
فوبیای از دست دادنتو دارم. فوبیای تنها شدن و بی کس شدنو و نداشتنتو. که نباشی سرم غر بزنی. که بدونم حداقل. تو منو عاشقونه میخوای. قربونت بشم که چادر عربی بهت نمیاد...
/تو/
....
ی....
خنگم دیگه...
برچسب:
نویسنده: نوید حیدری